تبليغاتX
موج عشق

یک رازه

         نمی گویم                                                                               نمی گویم

                                      

                                             نمی گویم چون درونم هیج بوده... 

ok

معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نمی نویسم و نمي گويم چون درونم هيچ بوده

 و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران

 قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد

و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد

 شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم هميشه شب ها با افكار و خيالاتم

 پيش تو سفر مي كنم اما وقتي خورشيد سوزان طلوع مي كند و خروس صبحگاهي آهنگ

خود را مي سرايد باز غمگين تر از هميشه چشمانم را باز مي كنم با خود زمزمه

 مي كنم و مي گويم دوباره صبح دوباره همين زندگي تكراري و تمام شدن آن شب

رويايي و افسوس كه آن همه ديدار ها خيالاتي بيش نبوده نا گهان اميد از نگاهم

 پر مي زند و دوباره من مي مانم و انتطار.آه انتظار تو چه كلمه هستي كه

 با شنيدنت غم تمام وجود و اشك تمام چشمانم را فرا مي گيرد

 نمي توانم .... نمي توانم ... نمي توانم تحملت كنم ديگه تحملت برايم

مشكل شده

 كاش اصلا وجود نداشتي آه انتطار تو شيريني يا تلخ آنقدر

مزه مزه ات كردم

 كه ديگر قدرت چشايي ام را از دست دادم اما فقط سهم

من از بودن تو يك خاطره است همين و بس به راستي كي است 

 كه قدر اين همه سختي ام را بداند. راز كي؟ و كيست؟ و كدام؟

 راز غم درون چشمم راز صدای

 

غمگينم راز لبخند تلخينم راز خم ابرويم راز غم درونم .....

 

معبود من به راستي كه فقط تو ميداني.....

یک رازه


 

نوشته شده توسط تکسار در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت


یک رازه

هدیه

 یک رازه

خدایا
رحمتی کن تا ایمانم نان و نام برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را
و حتی نامم را در خر ایمانم افکنم،
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند،
نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
همواره، تو را سپاس می گذارم که هر چه، در راه تو و راه پیام تو،
بیشتر می روم بیشتر رنج می برم، آنها که باید مرا بنوازند، می زنند،
آنها که باید همگام باشند، سد راهم می شوند.
آنها که باید حق شناسی کنند، حق کشی می کنند،
آنها که باید دستم را بفشارند، سیلی می زنند، آنها که باید تقویتم کنند، سرزنشم می کنند
نومیدم می کنند،
تا در راه تو
از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی، نومید شوم، چشم ببندم، رانده شوم....تا تنها
امیدم تو شود، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم،
تنها از تو پاداش گیرم، در حسابی که با تو دارم،
شریکی دیگر نباشد، تا؛ تکلیفم با تو روشن شود،
تا تکلیفم با خودم معلوم گردد،
تا حلاوت "اخلاص" را
که هر دلی اگر اندکی چشید، هیچ قندی در کامش شیرین نیست-
بچشم،
خدایا: اخلاص! اخلاص!
و میدانم، ای خدا، می دانم که برای عشق، زیستن،
و برای زیبایی و خیر؛ مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد،
چگونه اخلاص، این وجود نسبی را،
این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج ها است و ضعف ها و انتظارها،
"مطلق" می کنند!

             raz

 


 

نوشته شده توسط تکسار در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


با نام خدا

  یک رازه

هدیه 

 یک رازه

      خدایا...

                  اولین تپش های عاشقا نه قلبم تقدیم تو باد

                                                    

  به نام خدا خالق انسان

     به نام انسان خالق غم ها

         به نام غم بوجود آورنده اشک ها

             به نام اشک تسکین دهنده قلب ها  

                به نام قلب ایجادگر عشق

                    به نام عشق زیباترین خطای انسان

یک رازه

 


 

نوشته شده توسط تکسار در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت