![]()
نمی گویم نمی گویم
نمی گویم چون درونم هیج بوده...

معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نمی نویسم و نمي گويم چون درونم هيچ بوده
و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران
قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد
و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد
شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم هميشه شب ها با افكار و خيالاتم
پيش تو سفر مي كنم اما وقتي خورشيد سوزان طلوع مي كند و خروس صبحگاهي آهنگ
خود را مي سرايد باز غمگين تر از هميشه چشمانم را باز مي كنم با خود زمزمه
مي كنم و مي گويم دوباره صبح دوباره همين زندگي تكراري و تمام شدن آن شب
رويايي و افسوس كه آن همه ديدار ها خيالاتي بيش نبوده نا گهان اميد از نگاهم
پر مي زند و دوباره من مي مانم و انتطار.آه انتظار تو چه كلمه هستي كه
با شنيدنت غم تمام وجود و اشك تمام چشمانم را فرا مي گيرد
نمي توانم .... نمي توانم ... نمي توانم تحملت كنم ديگه تحملت برايم
مشكل شده
كاش اصلا وجود نداشتي آه انتطار تو شيريني يا تلخ آنقدر
مزه مزه ات كردم
كه ديگر قدرت چشايي ام را از دست دادم اما فقط سهم
من از بودن تو يك خاطره است همين و بس به راستي كي است
كه قدر اين همه سختي ام را بداند. راز كي؟ و كيست؟ و كدام؟
راز غم درون چشمم راز صدای
غمگينم راز لبخند تلخينم راز خم ابرويم راز غم درونم .....
معبود من به راستي كه فقط تو ميداني.....
![]()
نوشته شده توسط تکسار در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من آغازی هستم که
پایان راه را نمی دانم پس بیا راه ..... نشانم بده
تا تو پایان غمم باشی و دل آغاز تو باشد.
تمام نگفته های من این نیست
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY