میدانم وجود تو اینجا نیست ... اما با یاد تو زنده ام
![]()



روز هاست که تو را ندیدهام وبس در رنج و عذابم
گویی تمام غم های عالم بر من سایه افکنده اند و مرا سیلی می زنند
و غم است که دستانم را می فشارد و نیروی پاهای من را با خود می رباید
و اما رنج ...رنج است که سرش را بر شانه ام می گذارد و درد است که مرا در آغوش می گیرد

می دانم خیلی وقت است که رنج و غم و درد مرا بیمار کرده اند
بیماری که حتی یک روز با نشنیدن صدای تو روحش به آسمان
بار سفر را می بندد و با این دنیا وداع میگوید با اینکه در کنارم نیستی و
دستانم حرارت دستانت را لمس نمی کند اما همیشه تو را با خود دارم تو
هستی که به زندکی یخی من گرما می دهی تو هستی وقتی تمام در های
نا میدی برویم بسته می شود باز یک در است که قفل هایش سبز و کلید
طلایی اش بدست توست ای کاش می شد تمام لحظه هایت را بربایم و
به خود اختصاص دهم کاش می شد تورا بربایم و دراختیار آغوشم بسپارم
می دانم که امکان ندارد. فاصله ها این ارزو را محال کرده است

اما باز هم امید است که استوارم می سازد
به خدای مسیح و به جاودانگی عشق سوگند می خورم که
لحطه ها را برای تو بخواهم و تو را برای خودم و باشد که
ما موج عشق را بر دست بگیریم.
![]()
نوشته شده توسط تکسار در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من آغازی هستم که
پایان راه را نمی دانم پس بیا راه ..... نشانم بده
تا تو پایان غمم باشی و دل آغاز تو باشد.
تمام نگفته های من این نیست
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY